گلدونهـ

مینویسم تا اتفاق بیافتد

حآل آدم دست کسی است شبیهـ... "او"...

حال آدم که دست خودش نیست

عکسی می بیند
 
ترانه ای می شنود

 خطی می خواند

 اصلا هیچی هم نشده یکهو دلش ریش می شود ...

 حالا بیا وُ درستش کن

 آدمِ دلگیر منطق سرش نمی شود

 برای آن ها که رفته اند آن ها که نیستند ،

 می گرید دلتنگ می شود حتی برای آنها که هنوز نیامده اند ...

 دل که بلرزد

 دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست

 این وقت ها انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای

 تا مجال عبور پیدا کنی

 هم صبوری می خواهد

 هم آرامش که هیچکدام نیست !

 آدم تصادف می کند ، با یک اتوبوس خاطره ها

#همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند،

 می‌دانند چه آدم حسودی هستم ؛

 و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ، #لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند ![کلیک]

۱ نظر

کجای شهر قدم میزنی؟ میخواهم کاملا اتفاقی از آنجا رد شوم

#دَرد بالاتَر اَز این نیست به قُرآنِ مَجید . . .


 شِعر اَز #تــو بِنِویسَم... دِگَران عِشق کُنَند . . .


۶ نظر

*آشفتگی هآی ذهن من*

مثلاً وقتی تنهآیی تمآم فکرهآی عآلم سرازیــــــــــــــر میشود و تو را میخواهد تمآم کند!

و تو می ایستی مقابلش و هی صبورانـــــــــه لبخند میزنی ولبت را گازی میگیری!

دندان به جگـــر میگیری که یه دفعهـ نزنی تمآم آدم هآ را نابود کنی و بعد پشیمآن شوی!

هی می گویی باشه میگذره،باشه این دفعه رو تحمل می کنم،باشه این دفعه رو بی خیآل...

ولی برمیگردی و یه نگآه به پل هآی پشت سرت می کنی و روی هرکدومش حرفهایت جامانده...

باز میروی و باز تکـــــرار لحظه هایی که گذشـــــــــت...

مثلاً وقتی مهمآنی "آن تیپ از خانواده ی پدری را خوشت نمی آید"و مجبوری دوری کنی...

و دیشب وقتی در هیئت تو را یکی می بیند و می گوید چه عجب ما شما رو دیدیم :|

و تو می گویی ما همیشه در هیئت هآ حضور داریم...(:

یعنی مراسم های شما رو دوست ندارم،چون پُر از تجملات است،پُر از کلآس گذاشتن! :/

خوشم نمی آید و مآدر وقتی می رود و من نمیروم مجبورست مادر بگوید فاطمهـ درس دارد... :|

مآدر می گوید فاطمهـ بآنو حالآ که نمی آیی، کنکورت باید عآلی بآشد،میفهمی که چه می گویم؟

می گویم،بلی بلی مآدرجآن...#چشــــــم...^_-

راستش را بخواهی،من آدم هآی سآده را دوست دارم،همآن هآیی که رو راست خودشآن هستند!

نه،کسی که نقش بآزی کند،برایم،به شدت متنفرم از آدمهآی مجسمه ای...:/

#دنیآی بعضی از مآها و حرفهآیمآن خلاصه شده در دنیآی مجآزی و وب هآیمآن...

حآلا یه لحظهـ سکوت و فکر کن،اگر اینجآ نبود چهـ کار میکردی؟

+من که در دفترم مثل قبلهآ می نوشتم،به شدت نوشتن افکآرم را دوست دارم...

به شدت از نوشتن خوشم می آید؛به شدت باید افکارم رو بنویسم و گرنهـ خفه میشوم :|

بآید کنآر بگذارم تمآم کسآیی که بهـ من ضربه زدن!

بآید دور شوم از تمآم آدمهآی دروغ گو که مثلاً دوستت دارن،مثلاً بیآدت هستن!

بآید بروم از این دنیآی آدمهآی مجسمهـ ای...(:

خوشحآلم از زندگیم و دوستش دارم،باهیچ چیزی عوضش نمی کنم!

من خودِ خوِ خودم را دوست دارم و کسی را وادار به دوست داشتنم نمی کنم!

می خواهی همراهم بآشی بیا و بآ پآی دل،نه بآ التمآس...

#حرفهآی زیآدی دارم برآی گفتن...

مثلاً همآن دخترک مدرسه که قیافهـ می گیرد برای من، به زور انگآر کنآر من است همآن"م"...

مآدرم که طرز رفتآرش را دید گفت فاطمهـ بآنو...چرا "م" این شکلی شده...O_o

گفتم بی خیآل...دیگهـ حس دوستی خآصی بهش ندارم،برایم مهم نیست...!

میدآنی...

هیچ این را بعد می گویم...!

# قرآن یآدمآن باشدحتی10آیه...(:

# یآعلی مدد...

۸ نظر

بهــــــ درکــــــــــــــ...

یـه وقتـایی تو زندگـیت میـرسـه

 کـه بایـد دسـتت رو بزنـی زیـر چانـت ...

 و جریـان زندگـیت رو فقـط تمـاشـا کنـی

 و بعـدشم بگـی ...

 بــه درکــــــ ...

بارها پیش آمده است

 که آجری از دست یک بنا،

 کیسه ای سیمان از شانه های یک کارگر،

 یا ورقه ای آهنی از قلاب یک جرثقیل

 لیز بخورد و پایین بیافتد.

 بعضی دردها

 تا

 ابد

 انسان را

 آزار می دهند!!![کلیک]

ﻳﻪ ﻭﻗﺘﺎﻳﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺭﻓﺖ

 ﺍﻭﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﺎﻱ ﺧﻮﺩﺕ

 ﺑﺎﻳﺪ ﺟﺎﺕ ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺑﻌﻀﻲ ﻫﺎ ﺧﺎﻟﻲ ﻛﻨﻲ

 ﺩﺭﺳﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻠﻮﻏﻴﺎﺷﻮﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﻴﺸﻦ ﭼﻲ ﻣﻴﺸﻪ

 ﻭﻟﻲ ﺑﺪﻭﻥ

 یه ﺭﻭﺯﻱ

 ﻳﻪ ﺟﺎﻳﻲ

 ﺑﺪﺟﻮﺭﻱ ﻳﺎﺩﺕ ﻣﻲ ﺍﻓﺘﻦ

 ﻛﻪ

 ﺩﻳﮕﻪ ﺩﻳﺮ ﺷﺪﻩ

۹ نظر

کربلا... هوایت زد دوباره بر سرم...

حس خوب یعنی شب جمعه هیئت باشی و روضه ی ارباب...

 یعنی سینه بزنی و بگی "حسیــــــــن"...

یعنی مدافع چادر باشی و لبخند بزنی و شکر کنی...

 یعنی بازم قسمت شد که بیای هیئت و روضه ی ارباب...

همه اینا یعنی دنیام...

 یعنی"نوکری پادشاهیه وقتی که تو اربابم باشی"حسین"علیه السلام"...

 #قطره قطره می چکد از چشم من باران اشک کاروان ها راهی اند وبرلبم جز آه نیست...

 #التمآس دعآ...

#عشق یعنی کربلا باشی شب جمعه...:"(

هعی...کربلا نرفته ایم...:"(

دردودل دو برادر امام حسن (ع) به امام حسین (ع) میگه

 داداش بیا غم هامونو تقسیم کنیم .

 غریب کوچه ها شدن بامن....

 غریب کربلا شدن باتو

 تو خونه دست وپازدن با من

 ذبیح کربلا شدن با تو ....

 نیستی و من میبینم روی خاکی مادر 

نیستم و تو میبینی روی خاکی خواهر...

 خلوتی صحن بقیع با من

 شلوغی کرببلا با تو


۲ نظر
About me
یارحمان

من اینجا کاملاً خودمم :)

برایم دعا کن
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان