چهارشنبه ۱۹ اسفند ۹۴
کربلآ که میشنوی میخواهم بغضم را بترکانم
بیفتم به جان خودم که چقدر بی عُرضه تشریف دارم،بلد نیستم لیاقتش ندارم
لیاقت کربلا رفتن ندارم،لیاقت شهادت ندارم،لیاقت همراهی با امامم رو ندارم بی عُرضه ام!
"آه" میشکم وسط نوشتم،واقعا دلم گرفتهـــــ...:"(
حالِ الانم اصلاً خوب نیست،فاطمهـ... بآنو حآلش خوب نیست
وقتی وسط نماز یاد کربلا افتادم واشکهام می اومدو زودی جمعشان کردم که کسی نفهمد!
آقا یعنی تا این حد نگاهم نمی کنی؟
یعنی تا این حد بدم؟
آقا من مگه غیر شما ها کسی رو دارم؟دارم؟نه دارم آقا...؟آقا...؟
آره،حق دارید بگید بدی!
آره،حق دارید نگاهم نکنید،بدی که نگاه نداره،فقط به خوبا نیگا می کنید وخوبا باخوبا میگردن...
آره،آقا...باشه منم هی میگم من هی التمآست می کنم...
سآکت نمیشم اینقدر میگم تا دعوتم کنی تا سفر کربلا و اربعین95بهم بدی
با کسی که دوستش دارم بیام به پابوست...
آقا...
منتظرم،منتظرم بآش...
#این مطلب کامل میشود!،الان نمی تونم ادامه بدم...:"(
