گلدونهـ

مینویسم تا اتفاق بیافتد

نور تویی تو

یارحمان

دقت کردی ! یه جایی یه چیزی از یه جایی بهت میرسه که میگی اِ این جوابِ این کارم بود !

خدا اونقدر با حساب و کتاب برنامه ریزی کرده که من بهش ایمآن دارم

ایمان نه از سر ترس ، نه از سر دلواپسی و... ایمآن از سر شوق ، از سر عشق و...

یه وقتایی یه حرف میخوام بزنم درمورد اون طرف هی باخودم کلنجار میرم ، 

نکنه باعث بشه ناراحت بشه ؟ نکنه فکر کنه من آدمِ با قلب سنگی هستم :\

اما اگه پای خواسته هام و آرزوهام وسط باشه :باهیچ احدی آبم تو یه جوب نمیره:

چون دلم نمی خواد به دلم به ذهنم به تموم وجودم مدیون باشم !

اما گاهی حکمت خدا با آرزوی من یکی نمیشه ، اونجاست که میگم:من تموم تلاشمو کردم

اما نشد ، چون حتما صلاح من به جز این بوده !

یه وقتایی اصرار کردم برای خواسته هام و شده و بعدش گفتم کاش نمیشد !

این چندسال یعنی ۶،۷سال خیلی اتفاق ها افتاد که فاطمه ای متفاوت شدم

بزرگ تر از قبل ها ، جسور تر از قبل ها ، باتجربه تر از قبل ها ، کله شق تر از قبل ها ، 

خیلی وقتا کم آوردم اما فقط از خدا خواستم کمکم کنه ، گفتم من در خونه خودت میام 

چون کی میخواد به من کمک کنه ؟ وقتی قدرت مطلق خداست !

وقتی عآلم دست خداست ، وقتی حتی نفس کشیدنمون دست خداست 

وقتی اگه از کسی کمک بخوای که یه آدم مثل خودمه یعنی امید بستن به یه آدم که فناست 

امید به خدا رو این چندسال میشه گفت یه ذره ش رو یادگرفتم ، یه ذره :) 

واسطه ی فیض یعنی اهل بیت علیه السلام :)

یعنی یکی مثل حضرت علی اصغر علیه السلام ، یکی مثل حضرت رقیه سلام الله علیها

یعنی امید بستن به آدم هایی از جنس نور نور نور 

نور تو رو میرسونه به بالاها ، حالا تلاش کن بین این همه آدم که اومدن تا با برگه قبولی برن

نور وجودت رو پررنگ  کن :)

هرچی پررنگ تر بهتر ، دلبری کن برای خدات :)



#گریه ، گریه ، گریه برای تو [حسین علیه السلام ]

# شروع قصه ی عشق از ایوان نجفه [جآنم علی علیه السلام ]

#و از جایی که

گمان نَبَرد به او 

روزی عطا کند...


«طلاق - ٣»

#یآعلی

۱ نظر

سبک زندگی

یارحمان

اینکه سبک زندگی اسلامی باشه یعنی کیف میکنمااا

مثلا زندگی اونایی که هم تو تحصیلات برترن

از نظر دینی هم سعی می کنن سبک زندگی شون اسلامی باشه ، همین که چارچوب دین رو

الآن کسی رعایت کنه یعنی کولاک کرده ، با وجود این همه گناه تو جهآن !

اما این باعث نمیشه بگیم خب پس همین حد معمولی انجام بدیم و بیخیال بقیه ش ،

تاجایی که میشه باید خودمونو به اون صد اصلی برسونیم :)

نه ، برای دیگران چون تو چشمم بقیه بالا بریم ، برای اینکه مایه مباهات خدا بشیم :)

اینکه مباهات کنه خدا به فرشتگانش بگه : ببین ! این بنده ی منه ، این عآشقِ منه

از نظر تیپ و مدرن بودن هم در حد معمول باشه

حالا فکرکن این آدم جوون هم باشه ، یعنی یه زوج جوون

و این زوج جوون هم بچه داشته باشن[یه بچه نه ها ، ۳تا][نسل شیعه باید زیاد باشه]

این همه پیشرفت از دید من خیلی عآلیه و ذوق کنندگان این آدم هام :)

شاید قبلا که مجرد بودم همش میگفتم من که ۲۴سالگی ازدواج می کنم و تک و تنها عآلیه

مجردی میرسم به تموم آرزوهام و اگه شد و موقعیتش مناسب بود ازدواج `هم` می کنم !

یه همچین آدمی داره این حرفا رومیزنه با همچون تفکراتی !

اما آخرش مجرد باشی بشه ۴۰،۵۰ سالت که خب که چی ؟!

اون موقعه که همه دارن با خانواده هاشون سرگرم میشن تو تک وتنها ؟!

الآن جوونی میگی  خب به درک !

اما بعدا چی ؟!

خب ، برمیگردم به قسمت قبل

اینکه با یه آدمی که تفکراتش مخصوصا مذهبی بهت بخوره خیلی مهم !

مثلا من یه سوال دینی برام پیش میاد ، سریع به |عین| میگم و برام توضیح میده

|عین|خیلی کتاب درمورد تاریخ اسلام و ... اینا خونده و کاملا بلده :)

یا مثلا یه جوون مذهبی اما شوخ طبع

حتی حدیث هم درمورد شوخ طبعی داریم که :

حدیث  رسول اکرم صلى الله علیه و آله :
اَلمُؤمِنُ دَعِبٌ لَعِبٌ وَالمُنافِقٌ قَطِبٌ غَضِبٌ؛
مؤمن شوخ و شنگ است و منافق اخمو و عصبانى.
تحف العقول، ص ۴۹

همین که |عین| شوخ طبع به اندازه و باعث میشه آدم بخنده :)

مثلا |عین| در مورد بعضی نکات آشپزی یا خونه داری یه چیزایی بلده و

همین خیلی جذابه برام که |عین| چطور میتونه حتی از منم بهتر بلد باشه !

آخه ، تو پسری پسر ! چه جور اینارو بلدی ! دیالوگ من بهش اینه !

مثلا وقتی از پاسدارن به سمت میدون ملت سوار شدم که برم خونه

یهو گفتم  اگه پیاده از پاسدارن برم شهیدعراقی خیلی زیاده و دیر میشه !

و

اونجا بود که گفتم نمیشه برم انگار و سوارماشین شدم برم خونه

تااینکه یهو تو ترافیک مترو حسین آباد دیدم  ، گفتم عه وا ، چرا من یادم نبود

مترو حسین آباد نزدیکه و میتونم برم  شهید زین الدین پیاده بشم

سریع گفتم آقا من اینجا پیاده میشم :\ هنوز چنددقیقه هم نشده بود :\

خلاصه ایستگاه رسیدم و گفتم |عین|من حوالی م ، نزدیک ایستگاه !

نیروهای پلیس راهنمایی و رانندگی هم جلوی ایستگاه بودن ، شلوغ

درب ایستگاه داد بالا و گفت بیا اینجا و گفتم اونجا ؟!

گفت آره ، گفتم شلوغه بابا روم نمیشه گفت بیا داخل نه اینکه بیرون باشیم !

خب ، اینکه یهو بهش سر زدم جذاب بود برام و استقبال شد :)

البته بهش سر میزنم اما این دفعه کاملا سوپرایزی بود !

ویهوزنگ ایستگاه خورد و من بدو به سمت بیرون و |عین| بدو به سمت ماشین

و به همین اندازه دلتنگ شدم ، اینکه یکی داری که دلتنگش بشی :(

یکی داری که بهش بگی مواظب خودت باش و...

اما خب منو |عین| گاهی اوقات هم نظرامون متفاوته در مورد بعضی چیزا !

و خب طبیعیه ، چون دوتا آدم متفاوتیم :)

اما اینکه ماهم یه زوج جوون با همون عنوان های برتری که گفتم باشیم

خیلی خوبه !

من عآشقِ پیشرفتم ، ذوق می کنم ازاینکه یکی همش دنبالِ بالا رفتن باشه

اما خب گاهی هم این حسِ تنبلی لعنتی کمربسته که مارو بخوابونه روی تخت

و پتو محکم بکشیم روی خودمونو و به هیچ عنوانی برای کسب اهمیت ندیم :)

به همین راحتی !


#خدا دلت رو به یک عاشقانه ی جذاب گره بزنه :)

#گاهی وقتا یه چیزایی برات پیش میاد که اصلا برنامه ای براش نداشتی

#شد آنچه که ... [از ترس ازدست دادنش چیزی در موردش نمیگم ]

#عآشقِ حسِ این کلیپ شدم[پدر ، دختر ، پسر]



۴ نظر

موجی از مهر

یارحمان

اینکه صبح ساعت ۸:۱۵بیداربشم و برم کلاس ایکس و یکم حس کنم زوده

زنگ بزنم به مامان و بگه میتونی نیم ساعت دیرترم بری !

اینکه با دو تا دختر همسن خودم اونجا آشنا بشم و بگیم و بخندیم و یادبگیریم :)

از صدای خنده هامون خوشحال بشم و حس کنم تو این راه تنها من نیستم و خیلی ها

روی این موضوع سرمایه گذاری کردن برای حال و آینده شون و یه لبخند جذاب از سر شوق !

سرمایه گذاری روی موضوعی که حالت رو خوب کنه یعنی بُرد :)

بعد کلاس پیاده برگردی ، هم نم بارون میزنه هم حس پیاده روی ۲۰دقیقه ای رو داری

بعد باخودت حرف بزنی ، مداحی بخونی ، خاطرات مرور کنی و...

که من هم یک سازنده ام اما از نوعه دیگه ش

که |مگه ما گریه نکردیم مادرت شاهده|

وهمش زمزمه کنی و زمزمه و زمزمه و...

خاطرات چندسال پیش و بچگی و...مرورکنی و بگی اوه!چی شد  ؟

بعد |عین|پیام بده ، قرصتو بخور و... توهم بگی بلی :)

اینکه حواسش هست خانومش درچه حاله و پیام بده یعنی مهربونی :*

رفیق پیام بده کجایی ؟ میخوام ببینمت

و

خونه برسی و مامانت سوپ برات گذاشته و میگه اینو بخور اونوبخور

اینا همش یعنی مهربونی یک خانواده :)

خانواده خیلی برام مهمه ، اونقدر که حاضرم براش بمیرم تا سالم باشه

خانواده یعنی اصل یعنی عشق یعنی گلبرگ های زندگی

بابا از سرکار بیاد ، با کلی چیزای خوب که به درد سرماخوردگی میخوره یعنی مهربونی:*

|عین و من| الآن یک خانواده ایم ، اما از نوع کوچکترینش

ساعت ۱۳ رفیق که پیام داده بود بگه بیا پشت پنجره اتاق یه دست تکون بده

و توببینی اونجاست

وبعد یه چُرتِ بزنی و با رفیق بری هروی ، پاساژ گلستان کیف بخرید  !

موقعه رفت و برگشت حرف بزنی از عملیات ، خرید ، عشق ، علاقه ، حساسیت و...

تو راه از اتوبوس پیاده بشی و خونه برسی و خاله جآن با پسر کوچولوی ۴ماهش باشه

و ذوق مرگ بشی :)

بگه اومدیم دخترخاله رو ببینیم ، تو بگی جآن منی پسر :)

و لبریز از مهربونی بشی ^_^

ساعت هشته و |عین|پیام بده قرصتو بخور ...

وبا |عین|حرف بزنی و آروم بشی از بس قشنگ حرف میزنه :*

و حالا همه خوابن و شکر بابت این مهربونی ها :*

وساعت ۷صبح |عین|میاد و باهم خونه برمیگردیم ، تو به تنهایی منو فتح کردی !


#م ن ت ظ ر

#الحمدلله علی کل حال _ داره بارون میاد [ساعت۰۰:۵۶]

#م ع ج ز ه

#یآعلی

۳ نظر

پناه همه بی پناه ها حسین علیه السلام

یارحمان

میگفت آرزو یعنی میتونی بهش برسی ، هنوز امکانش هست برای رسیدن

میگفت رویا یعنی فقط میتونی بهش کنی ، فقط میتونی تصورش کنی

فرق آرزو و رویا یعنی رسیدن اولی و حسرت نرسیدن دومی

وقتی در حد آرزوِ  عآلی تلاش کن

ولی

وقتی تلاش نکردی و نرسیدی و رویا برات شد ، دیگه تلاش نکن چون برنمیگرده !

حالا آرزو بشه رویا دیگه ببین چه غوغایی میشه :(

یه چیز که یادگرفتم این بود ، که اگر تلاش کردی ، خب یه مثبت ولی اگه تلاش نکردی ، هیچکس دلش نمی سوزه!

به اینکه خودت رو پای خودت بایستی !

[خودت برای خودت]

میگه روی یه چیز دیگه تمرکز کن ، میگم باشه

اما نشد ، هرچی خواستم مختصات اون آرزو پاک کنم انگار مصمم ایستاده برای اجرا شدن

همش بهش میگم تو دیگه رویا شدی میفهمی ؟!

کی فکرشو میکرد بشه رویا بشه حسرت بشه غم نهفته تو دل ؟

دل گرفتگی از آدمای شهر ، اینکه بزنی بری و فرار کنی به سمت «حسین علیه السلام »

مگه یه نفر نیومد پیش امام جواد علیه السلام گفت 

حالم خوب نیست،ازمردم خسته شدم،تهمت،غیبت و... چه کنم؟
بریده ام،نفسم در این بلاد بالا نمی آید
امام جواد علیه السلام فرمود:
به سمت حسین فرار کن 

حالا همین دل بی قراره ، همین دلی که عآشقِ نوای حسین حسین شد

من که غیر شما کسی رو ندارم برای رسیدن به پناهگاه

دلم تنگه وسط راه نجف و کربلآ بشینم بعد هی نگاه کنم بگم ، وای فاطمهـ ببین کجایی تووو ! وسط یه عده آدم خوب!

دلم تنگه برای پا درد داشتن برای تاول های انگشت ها

دلم تنگه برای بارونِ وسط مسیر نجف کربلآ

میدونی سرم درد میکنه برای خستگیه این سفر ، برای خستگیه دلچسبش !

میدونی که تموم دلخوشی الآنم رسیدن به کربلآس ، بیا و این دلخوشی نگیر ازم حسین علیه السلام

گفتم بهت من هنوزم باورم نشده |عین|راست میگه ؟!

من اصلا تو مخیله م نمی گنجه ، اصلا دوست ندارم باورش کنم ، میخوام داد بزنم

حسین علیه السلام کدوم گناهم منو دور از شما کرده ، همه ش نکنه  ؟

همش یه سال  میتونیم بیایم ببینیمت ، اونم اربعینت ، نگو که دعوتمون نمی کنی !

میشه این آرزو ازم نگیری ؟

میشه ؟

+التماست می کنم آقا

+بی قراری میفهمی یعنی چی ؟

+نصحیت نکنید لطفا ، آدم بی قرار از نصحیت چیزی نمی فهمه :(

+گریه گریه گریه

+حرم تنها پناه منه [منم همون که هی به این در رو زده ، منم همون]

+داد میزنم میگم «من که غیر تو کسی رو ندارم»

+علی اصغر علیه السلام

#یآعلی

۰ نظر

درک

یارحمان

آدم ها از چیزایی که نمی تونن درک کنن ، میترسن

#دیالوگ_فیلم_نینجا_۳

۲ نظر

ببین منو

یارحمان

گلوم داره ریز ریز درد میگیره ، آبریزش بینی م ، سر نیز نم نم داره درد میگیره

هنوز پاییز یه خودی نشون نداده ما سرما رو خوردیم ، نهـ نهـ سرما منو داره میخوره در واقع !

از صبح تا الآن چیززیادی نخوردم یه چندتا پسته و بادام هندی _ یه بشقاب کوچولو پلو قرمه سبزی _

۲عدد لیوان آبلیمو و عسل _ ۲عدد نارنگی و دیگر هیچ !

میلم به چیزی نمیره :|

چندساعت پیش زنگ زدم به |عین| گفتم چه خبر ؟ چندتازنگ داشتید ؟ و...

که خب از ظهر اینا پیام داد حریق بودیم و تازه اومدیم و‌‌... زنگ زدم شرح بده

یه تونل یا نمیدونم یه چیزی شبیه ش تو بزرگراه صیادشیرازی_شمال معتاد اینا جمع میشدن و خلاصه اجاق ایناشون

آتیش اینا گرفته و...همه جا رو با دود یکی کرده بوده ، |عین|میگفت نشسته  جلو میرفتیم ازبس دود بود و هیچ چیزی

رو نمیشد تشخیص داد ، بهش هی میخواستم بگم بابا نشسته چرا ؟!

اونجا پر سرنگ و ایناس...که خودش گفت یکی از بچه ها گفت |عین|بلندشو یه چیزی بره تو پات میخوای چیکارکنی ؟!

آخه لباساشونم خیلی ضخیم و ایناس دیگه ، دیدید که ، اما خب کار یه بار میشه !

خلاصه گفتم آره ، منم میخواستم همینو بگم |عین|

تازه اُورش رو داده بود خشکشویی که تمیز بشه ، حریق قبلی لباسش کلی دودی و افتضاح بود !

و خب زیادم نمی تونن لباسشون رو بدن :/

گفتم اربعین چی شد ؟ مرخصی میده فرمانده یا نه ؟

گفت ۲تاازباسابقه ها میخوان برن اربعین ، ۱نفرم میخوادبره مشهد :|

کلا از ۸نفر اگه منم مرخصی برم میشیم ۴نفر ، شیفت خالی میشه :|

من :خب ، یعنی چی ؟

|عین|:یعنی اینکه مرخصی نداد :/

من :هان ؟ شوخی می کنی ؟ از عید همش میگی مرخصی نگیرم که اربعین بریم ، حالا میگی نه  ؟!

|عین|:چیکارکنم ، دستِ فرمانده س ، منم نیرو باسابقه ۱۰سال اینا...نیستم ، اولویت بااوناس !

من :دروغ میگی :(

|عین|:دروغ نمیگم ، شوخی نیست ، جدیه

و من :بغض ، آه و...

زودی تلفن قطع کردم

همش دارم میگم

نه ، شوخی می کنی نهههههههههه

به سمت کربلآ نشستم و دارم زیر لب میگم پناه همه بی پناه ها حسین علیه السلام

الآن از بیرون صدای روضه میاد ، هیئت نزدیک خونه مراسم داره

ارباب دعوت نمی کنی امسال ؟

شماکه میدونی 

تموم دلخوشی من همین اربعینه همین کربلآ همین اشک ها همین روضه ها [من که غیر تو کسی رو ندارم]

که ده روزبیام و دل بکنم از این شهرپُرگناه ، پُردغدغه ، پُرازدحام و...

بیام وسط سینه زن هات ، بیام وسط گریه کن هات ، بیام وسط خوبی هایی که دعوت کردی تا خوب بشم

بیام هی راه برم بگم ای حسین علیه السلام

من که همونجا که گفتی اومدم ، همونجا که گفتی بیای دست خالی برنمیگرده هیچکسی ، ببین منو ارباب

السلام علیک یا اباعبدالله علیه السلام

نمیدونم چی بگم ؟

مگه نگفت امید همه ناامیدها حسین علیه السلام

من منتظرم که منو |عین| دعوت کنی امسال اربعینت

منتظرم

منتظرم

هنوز چشم به راهم


ببین منو



#غم

#کربلآت_اربعینت

#ویزا

#مرخصی|عین|

#یآعلی

۷ نظر

اولِ صبحی چی میگم من :|

یارحمان

الآن که دارم می نویسم ساعت ۶:۴۱ صبح چهارشنبه ۱۸مهر۹۷هجری شمسی

|عین جآن|سرکار رفت و بنده تنها در خانه و خواب از چشمانم رخت بست و رفت :|

من نمیدونم چرا |عین|سرکار میره من خوابم می پره ، والا !

ازساعت۷امروزتاساعت۷فرداکه خونه بیاد :(

همیشه وقتی میره آرزو دارم زنگ نداشته باشن ، میگفت شیفت قبل یه زنگ داشتیم

خیابون پاسداران یه رستوران که ساعت ۲بامداد کارگر اونجا برق می گیرتش !!!

میگفت از ۲تاساعت۴نخوابیدم ، نتونستم بخوام :(

یا

مثلا پل شهیدهمت که خیابون زیرش شهید عراقیه اونجا چندشیفت قبل یه پسره میخواست خودکشی کنه !!!

یا

محبوسی آسانسور و‌‌‌...

البته خاطرات قشنگ هم داره تو زنگ هاش که می پوکی از خنده ^_^

چی شد اصن من اینارو گفتم اوله صبحی -_-

هیچی دیگه ، ۲۴ساعت نمی بینمش و خب ، سخت میگذره قطعا برام ؛ منتظرم

گلهای خشک شده توی گلدون برداشتم و روی یه برگه سفید بزرگ زدم و دارم خوشگلش می کنم :)

|عین|هروقت هرچیزی برای من بیاره از ذره ذره ی آخرش هم نمی گذرم و این حسمو دوس دارم آخه

و

این خلوت تنهایی با خودمو خیلی دوست دارم ، گاهی اونقدر برام جذابه که به هرچیزی ترجیحش میدم ،

اما خب گاهی هم شلوغ پلوغ بودن رو دوست دارم اما نه برای همیشه !

شاید باورش سخت باشه اما من یک زندایی هستم ، زندایی یه دختر ۴ساله به اسم •مهلا•

روزجهانی کودک به حالت کاملا سوپرایز خونه شون رفتیم ، من از مهدکودک دنبالش رفتم و کلی ذوق کرد

اونقدر ذوق زده بود که همش چشمک میزد و ریز ریز میخندید و خب ، این تازه اول ماجرا بود :)

مهدکودک تا خونه شون همه ش چندثانیه فاصله س ، که سریع زنگ زدم و بالا رفتیم

تو آسانسور که رسیدم |عین|گفته بود به من یه تک بزن که بیام

تک زدم و در آسانسور بازشد و با مهلا توخونه پریدیم و سلام و احوال پرسی با خواهرهمسرجآن

بعدازایناکه مهلاخانومی با لباس سفید شبیه عروس اینور  و اونور میشد و پُز لباسش میداد

و منم کلی تعریف که چه لباسی بح بح :)

|عین|اومد و کیک و بادکنک به دست منم از این طرف برف شادی به دست برای ذوق کردن مهلاخانومی

اونقدر ذوق کرد که فقط دوست داشتم صدای خنده هاش امتداد پیدا کنه تا گوش جهان کر بشه !

و

جذاب شدن اون روز و ماندگاری این خاطره به ثبت •مهلا•

مامان فاطمه‍ [مامانِ مهلاخانومی]میگفت مهلا یه شربت برای سیستم ایمنی بدن و ایناس و خب بدمزه

اما چند روز قبل چون سرما خورده بود با شربت های دیگه ش میدادم و متوجه نمیشد

اما حالا که تنها میدم قیافه ش و کج و کله می کنه و میگه مامانی چقدر بدمزه س !

منم بهش گفتم چون شربت بزرگ شدنه :)

و گفت مهلا از وقتی این حرفو بهش زدم میگه شربت بزرگ شدن تندتندبیار بخورم !

[قدکشیدن رو خیلی دوست داره]

اونجابودکه گفتم •م ه ل ا•کاش بخاطر بزرگ شدن فرصت قشنگ کودکی رو از دست ندی !

من بهتر تایم زندگیم °بچگیم°بوده تا الآن

و

خلاصه هنوزم خوابم نمیاد :|



#مواظب خودتون باشین :)

#شیفت_چیزی که منو از تو و تو رو از من دور میکنه و هرچیزی که باعث دوری مون بشه رو دوست ندارم

#عمرسایت۹۸۷روز* ازراست به چپ بخون ۷،۸،۹ :)

#یآعلی

۲ نظر

نه ، خیلی بی دلیل هم نه !!!

یارحمان

صدای هرج و مرج کلامات توی ذهن آدمو پرت میکنه تا اوج بیخیالی از اطراف

و

گاهی آدمو پرت میکنه تا اوج عصبانیت به اطراف

بنظرم هر دو تا رو تجربه کردم ، امروز دوباره بخاطر هجوم این فکرا عصبی شدم !!!

فکرایی که حق دارم براش عصبی بشم ، چون تمام عمرم باهاش بزرگ شدم و حالا نابود شده :(

حالا دیگه هیچ اثری ازش نیست ، باورت میشه ؟

این دو سه سال یادگرفتم دل نبندم به فکرایی که رویاش می کنم و تبدیل به خاکسترمیشه بعدش !

فهمیدم دل بستن گاهی اشتباهه محض و گاهی اوج راهه برای خوشبختی ، میدونی من حتی فکرشم نمی کردم

وارد اون موضوع اون حوزه و اون حیطه نشم ، اما نشد به همین راحتی !

به راحتی خط کشیده شد روی تموم رویاهام و من هنوز زنده م ، میفهمی ؟

هنوز دارم به زندگی ادامه میدم و وانمود می کنم همه چی روبه راهه بدون اون نرسیدن...

هنوز دارم میخندم به رویاهام و دست تکان میدم براشون و یه لبخند کش دارٍ ادامه دار...

من لحظه لحظه ی خودمو با رویاهام تصور می کردم اما حالا خالی از اوناهام :(

امروز عصبانیت هام رو خالی کردم بدون هیچ دلیلی روی سر یه آدم ، خیلی بی دلیل !!!

نه ، خیلی بی دلیل هم نه ، امروز جایی بودم که از خودم پرسیدم ، فاطمه تو کجا اینجا کجا ؟!

و

بغض عمیقی گلوم رو گرفت ، بی دلیل !!!

نه، خیلی بی دلیل هم نه :(

الآن دارم از این غم تلف میشم ، اما دم نمیزنم...

و

این یعنی #قهرمانی برای من !



+یآعلی

۱ نظر

سر تو دیوااار

یارحمان

کلی متن نوشتم ، حذف شد :|

هووووووووف

۱ نظر

مهـر آمدی امــــــا خدا کند واقعا مهـــری بیایی

یارحمـان

کارای زیادی مونده برای تموم شدنش اونم به دست و همت من !

والا ، تعجب نداره من هنوز نوزده سالمه و اوج تلاش برای رسیدنه به خواسته های کوچک و بزرگ *ـــــ*

البته اگه خواسته های دلِ من با حکمتِ خدای مهربآن تر از همه جور در بیاد و مترادف هم باشن نه متضاد !

صدای رعد و برق میاد صدای بارون نم نم از اوج آسمون ، خدا پنکه سقفی رو روشن کرده و فصل سرما داره میاد

مهر اومد ، یعنی ماه پر از خاطره ، ماه وصال ، ماه به اوج رسیدنه منو و "آقای عین"

هشت مهر ماه یک هزار و سیصد و نود و پنج هجری شمسی یعنی روز پیوند ما

یعنی دوسال از باهم عهدبستنمون میخواد بگذره ، یعنی دوسال از تعهد 

هفت مهر ماه هم روز آتش نشانیه روز آقای عین روز آقای آتش نشانِ من :)

دو روز مهم از مهرماه هفت و هشت 可愛いやつ のデコメ絵文字

خب ، پیشنهادتون چیه ؟ البته ماه محــــــــرمه و از جشن خبری نیست ،عزای سیدالشهدا عزای ماهاست

واینکه فقط مونده امتحان شهری گواهینامه جآنمآن تا بگیریم و ویراژ بدم در خیابان های شهـــــــــر

کلاس زبانِ سفیر هم تا چند روز دیگه ، حله ! 顔文字(///∇///) のデコメ絵文字

از اونجایی که من عاشقِ کار عکس و کلیپ درست کردن و... اینا هستم دارم میرم دنبالِ فتوشاپ

خیلی حوصله ی این کارا رو دارم خیـــــــــــــــــــــــلی !

دارم سعی می کنم زود به زود همش بنویسم تا دوباره دستام عادت کنه به نوشتن

 علت نوشتن های زیادم اینه پس بر من ببخشانید این اتفاقِ یهویی را ، باتشکر http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_surprised.gif

+شهادت جمعی از هموطنان در اهواز ــ ایران تسلیت

+پستی در این رابطه حتما ارائه خواهد شد

+روز وشباتون پر برکت


+یآعلی



۲ نظر
About me
یارحمان

من اینجا کاملاً خودمم :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان