گلدونهـ

مینویسم تا اتفاق بیافتد

حرفای آبنباتی

یارحمان 

امروز که تاکسی سوار شدم ، همزمان پیرمردی هم سوار شد که از قضا 

دوست آقای پیرمرد راننده بود ،  دوستش شروع کرد به اینکه کم پیدایی و خونه می مونی ؟!

آقای پیرمرد راننده گفت نه ، هستم !

گفت پس چرا من نمی بینمت ؟ خسته ای ؟ توخونه می مونی ؟ 

آقای راننده : نه ، هم خونه م هم گپ و گفت با دوستا هم رانندگی و سرکار 

خستگی برای ما نیست که ، خسته بودن وقتیه که دیگه مُردی ! 

اون موقعه س که باید خسته باشی ! 

الآن زندگی ، تلاش ، بدو بدو و...

پیرمرد : ریز ریزرمیخندید و گوش میداد 

ما باید تلاش کنیم برای این جوون ها ، این جوون ها باید از ما انرژی بگیرن :) 

پیرمرد : پراید هم چه گرون شد ! 

آقای راننده : نه ، خود ما مردم اتحاد نداریم که گرون میشه ، دست دولت نیست !

ما مردم اگه پشت هم باشیم و...

آقا ببخشید من همینجا پیاده میشم [صدای بنده وسط صحبت های آقای پیرمرد راننده ] 

و مدام فکرکردن در مورد این انرژی مثبت از صحبت های آقای راننده :)

بسیار نیاز به این حرفای قشنگت داشتم پیرمرد 

#چقدر وب ساکته ، خلوت !!!

#یآعلی

۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
یارحمان

من اینجا کاملاً خودمم :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان