گلدونهـ

مینویسم تا اتفاق بیافتد

کآش دلمآن تنگ نمی شد!

وقتی ذهنت مشغول میشود،ازاینکه چه جوری فیزیک را تمآم کنی!اصلا هرجور حساب می کنی


سخت است،هم خوابت می آید هم مهمان داری،هم دلت از فیزیک بدش می آید!


وقتی"ز"میگفت فیزیک قشنگ تر از شیمی هست و من برعکس مثل او فکرمی کردم...!


فیزیک مسخره س،اماشیمی قشنگه!:/


میگفت من میخواهم پزشکی قبول بشم و فامیل هایمآن آمریکآ و آلمآن هستند!وبرای ادامه میروم آنجا!


ولی من عمرا اینکآر رو بکنم،توی یه شهر غریب و تنهآ...بدون هیچکسی و آدمهایی بادین های مختلف!


مراسم عزاداری هم که مثل مآ ایرآنی هآندارند،اصلا دلمآن نمی خواهد اینگونه بآشد و کشورم را تنهآ


بذآرم،بی نهآیت ایرآنم را دوست دارم باتموم کم وکآستی هآیش!


ایرآن یعنی عشــــــق تآابد برآی من...(:


#یکی از دوستآنمان انگار دیوانه است یه روز خوب یه روز بد!متنفرم از آدمهای بی ثبات!


دلم میخواد این حرف رو رو در رو بهش بگم که از این رفتآر مسخره ات بدم می آید!ولی...:/


زنگ تفریح خوراکی میل می کردم،بعد یکی از بچه های سوم ریاضی اومد جلوم گفت میشه


خوراکیت به من بدی؟


+من :|


_دختر سوم ریاضی (:


+خوراکی دهن زده ام را؟ها؟چی؟


+آره،میشه؟!


_توی دلم میگفتم بچه پرو،چه رویی داره...:/


اصلا دختر رو نمی شناسمش بعد...!هووف!


کمی از خوراکی را دادیم و رفت!مسخره بی مزه...!:/


خوراکی به همه میدما وتعارف می کنم به دوستآی خودم نه دیگه به کل مدرسه!


ولی ازاین رفتآرا بدم میآد شدیدا...:|


سر کلاس ریاضی شدیدا خوابم گرفته بود،دیشب خآله و دخترعمو خآنه مآن بودن برای زیارت قبول


گفتن و سرزدن به من...(:


امروز هم عمه اینا می آید...(:


عجب آدم مهمی شدماا...ههه...(:


#مهدیه و نازی که انگار نه انگآر پیداشون نیست!خدا نگهدارتآن،ممنون ازاینکه تا این مدت با من بودید!


#هیچ کسی کنارم تا ابد نخواهد مآند،غیر از خدآ و بس...!


"ع"مرا معطل گذاشت دیشب و الآن هم همین طور...یعنی میخوام بزنمش...!:/


صبح هم بخاطر مهمآنی دیشب و مخصوصا"ع"خواب ماندم ولی تند وسریع آماده شدم!


#فآطمیه را دوست میدارم بسی زیآد...ولی غربت مآدر...:(


بیآد منم بآشید رفتید روضه و عزاداری...


#فآطمه مآدرمی***سآیه رو سَرمی...


نمایشگآه حجاب مدرسه زده،پیکسل حجاب رو آورده،ذوق مرگ شدم...(:حتما میرم میخرم...(:


# 1اسفند94،نزدیکای سآل95شد...!وووی...:/


#تو در مسیرِ طلوعی و من اسیرِ غروب... چه اختلافِ بزرگی... کجا به هم برسیم؟!!!


#قرآن یآدمآن بآشد حتی10آیه...


#یآعلی مدد...



۶ نظر
مهدیه
۰۱ اسفند ۱۸:۳۸
سلام و دروووود بر خودم ...خخخخ چیه نکنه توقع داشتی بهت سلام کنم ...باشه حالا سفلام خواهری خوفی ؟ چه خبلا ؟ الان میگی فارسی رو پاس بدارید ..خخخ
وای فاطمه متنت رو خعلی باحال نوشتی ...راس میگیا منم از فیزیک بدم میاد ..شیمی رو هم به خاطر معلمش دوس داشتم ...خخخخ
میگما فاطمه من واقعنی به عقلت شک دارم جان خودم وخودت با هم ...خخخ
الان میخوای منو خفه کنی ..خودمم میدونم تازگی ها فیلسوف شدم ...خخخ
صدو یک هزار دفعه بهت گفتم که حواسم بهت هست اون موقعه نوشتی من محو شدم در افق دیگه ..دستت درد نکنه دیگه ...بشکنه این دست که نمک نداره ...یعنی میخوام از پشت همین سیستمم قورتت بدم ..بععععله دیگه ..دیوووووووونه ...خخخ
هفته ی پیش نوشته بودی میری مشهد منم نظر ندادم ..جمعه هم وقت نشد بیام نت الانم مثله همیشه هستم در خدمتتون دربست ..اگه فک کردی میتونی از دستم اینجوری راحت بشی باید بگم که سخت در اشتباهی دیوونه ی من
گفته باشم من سوغاتی میخوام هااااااااا....برای پایانشم یه ججججججججییییییییییغ میزنم
اگه داری فک میکنی من دیووونه ام باس بگم که اصلا شکی نکن درش ...خخخ
زود جواب منو بده بعدشم برووو یه آب قند بخور چون میدونم داری حرررص میخوری خواهری
یا علی ....      

پاسخ :

سلام و درود برتــــــــــــــــــــو!تحویل میگیری خودت را...:/
سلام،به به ازاین طرفآ...آفتآب طلوع کرده...عه...(:خوبی تو؟بچه بی ادب سرنمیزنی دلم گرفت!:|
من که اصلا اساسا خوب می نویسم...ههه...چیه...ها؟!:/
به عقل من...هوم؟:|من دیگه حرفی ندارم،یه دقیقه سکوت!:/
بله،دقیقا...میخوام خفه ات کنم...هو کجارفتی مهدیه...باتوام...؟!O_o
بابا خب نظر نمیدی من از کجا بفهمم...توافق محو نشدی،اگه محوشدی خبر بده بیام پیدات کنم...(:
نه،الان که فکرش می کنم می بینم همون افق بمونی بهتره،میای پایین دردسرمیشه...خخخ(:
سوغاتی میخوای چیکار همین که خودم سالم برگشتم سوغاتیه دیگه...ههه...بعله...مشکل داری...؟!:/
تو که دیونه ای اصلا شک ندارم...ههه...(:
حرص نخوردم بابا...شیرینی خوردم...ههه...(:
بفرمآشیرینی...(:
علی یآرت...
رهــــــــا פـــֿــــانـــــوҐ
۰۲ اسفند ۱۳:۲۹
شما هم مارو دعا کنید

پاسخ :

رهآآبجی خیلی خوبی...یه جوراایی خیلی بامعرفتی...(:

چشم،شماهم منو دعآکن...(:محتاجم به دعا...حاجت روا بشی...(:
6338
۰۲ اسفند ۱۵:۴۷
زیارت قبول...

پاسخ :

ممنون...(:

ان شاءالله کربلا بری...(:
6338
۰۳ اسفند ۲۰:۳۱
دو ساعت  ویشب واست تایپ کردم..نیومده:|||..اشکال نداره حتما قسمت نبوده...فامه جان تنها در دعاهایم کربلا را برایت دعا میکنم:(

پاسخ :

اوهوم نیومده...:|
دوباره بفرست همونو!کنجکاوم بدو بینم...(:
کربلآ کربلآ کربلآ...آه ای کربلآ...
6338
۰۳ اسفند ۲۳:۲۷
یادم نمیاد زیاد...ولی خب باز میگم....رفیق...نوشتی من نیستم..من خیلی خوب هم هستم..همش اینجام حتی وقتی خودتم نبودی و مشهد بودی...جواب میلات و نطراتت تو وبم رو هم دادم..پس نگو من نیستم...ممنون که به یادم بودی..همین:)

پاسخ :

نآزی نبودی،فکرم رفتی،آخه نوشته هآی وبتم یه جوری بود!:/
ببخش نازی...(:

چشم به راهم ...
۱۷ اسفند ۱۶:۴۴

تو در مسیرِ طلوعی و من اسیرِ غروب... چه اختلافِ بزرگی... کجا به هم برسیم؟


20

پاسخ :

عآلی...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
About me
یارحمان

من اینجا کاملاً خودمم :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان